بنام خداوند بخشنده مهربان
جراحی روح........
نویسنده محسن مخملباف
داستان سياهي را براي شما مي نويسم. اين اجازه را از ناشر گرفتهام تا به خوانندگان بگويم بهتر است آن را نخوانند. حتي خودش قرار گذاشت ـ البته نگفت حتماً ـ كه روي جلد بنويسيد: «خواندن اين كتاب براي افراد زير هجده سال, ممنوع است و هر كس ناراحتي قلبي يا بيماري عصبي دارد, آن را نخواند.» نمي دانم وقتي شما اين كتاب را مي خوانديد, روي جلد به چنين نوشته هشدار دهندهاي بر مي خوريد يا نه. حتي شك دارم كه اجازه داده باشد داستان با اين چند سطر شروع شود. به هر حال و كلهام مثل خيليها بوي قرمه سبزي مي داد. ناشرم اين يكي را اجازه نداده است كه بگويم, به درد شما هم نمي خورد كه بفهميد من جزو چه گروه و دسته و مرامي بودم. اينها فروع قضيه است. زماني حتي فكر مي كردم كه اگر جزو يك گروه و دسته ديگر هم بودم و يا به مرامي ديگر اعتقاد داشتم, باز هم وضع از همين قرار بود. بحث, كلي است. مهم اين است كه من كلهام بوي قرمه سبزي مي داد و به اين بو تعصب داشتم. حالا شما مي توانيد بگوييد «اعتقاد» براي من ديگر, واژهها حساسيتشان را از دست دادهاند, حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه به معناي هيچ واژهاي معتقد نيستم. شايد بپرسيد: «پس براي چه همين حرفها را هم ميزني؟» خيلي روشن است براي اينكه از من خواستهاند. و من انجام مي دهم, و به همان دليل كه همه آن كارهاي ديگر را انجام دادهام. اول اين طور فكر نمىكردم. حتي آن موقع كه دستگير شده بودم به همه چيز فكر مي كردم جز اين يكي. همه چيز به خوبي و خوشي گذشت. مرا توي خيابان دستگير كردند. كمي از همان شكنجههاي معمول, مثل بستن به تخت و شلاق زدن به كف پا و تخته كمر و باسن, يا شوك برقي و دستبند قپاني و آويزان كردن و سوزاندن با سيگار «وينستون» كه حرارتش بالا است. من هم طبق معمول همه را تحمل كردم و قرارهايم را كه سوزاندم, همه چيز را لو دادم. باز هم طبق معمول, باز جويم به نتيجه نرسيد, چون هميشه همه اطلاعات سوخته بود. خودش هم مي گفت همان موقعي كه مرا مي زده, اعتقاد نداشته كه من ظرف آن چند ساعت حرفي بزنم و تنها يك كار اداري را انجام مي داده است. من حرف نزدم, وقتي هم حرف زدم فقط براي اين بود كه ديگر دليلي نداشت كه كتك بخورم . در حالي كه هنوز هم مي توانستم ساعتها و شايد روزها كتك را تحمل كنم و چيزي را لو ندهم. اما حالا كه دليلي نداشت و سازمان پيشرفته ما حساب همه چيز را كرده بود و من مي توانستم دومين قرارم را كه سوزاندم به راحتي حرف بزنم بدون آنكه كسي دستگير شود, چه اجباري داشتم كه شلاق بخورم! نشستم و قهرمانانه همه چيز را گفتم و به ريش بازجويم هم خنديدم. حتي براي اينكه دلش را بسوزانم گفتم: «خيلي دلم مي خواست تو را هم مي كشتم.» و بازجويم خيلي خونسرد پرسيده بود: «مگه منو مي شناختي؟» گفته بودم: «آره از راديوي انقلابيون اسمتو شنيده بودم و با كارات آشنا بودم. همين!» و او چقدر از اين شهرت خوشش آمده بود و درست مثل يك آدم موفق كه از اعتماد به نفسش شنگول است, براي خودش سيگار روشن كرده بود و بعد مثل يك گارسون «خوش برخورد» يكي از همان ورقههاي شبه امتحاني آرم دار را آورده بود كه, «اظهارات خود را با چه گواهي مي كني؟» و من نوشته بودم: «با امضا» و او گفته بود انگشت هم بزن. بقيه كار معلوم بود, حتي احتياج نبود اتهامات دادستان را بشنوم و آن ماده «دخول در دسته اشرار مسلح» را كه حداقلش اعدام بود در پروندهام ببينم. اين را حتي قبل از دستگيري هم مي دانستم كه حكم تير من درآمده است. براي همين وقتي زنم«سوسن» و «مونا» دختر و مادرم«نرگس» به ملاقاتم آمدند با آنها براي هميشه خداحافظي كردم و بهشان گفتم كه منتظر من نباشند, اين ممكن است ديدار آخر باشد. علىالظاهر هم بود, چون بعد از دادگاه اول, مرا به سلول انفرادي بردند دوباره پس از راي دادگاه دوم به سلول انفرادي آوردند. و من همه آن يك ماه ظاهر سازي فرجامخواهي را به سايه نحيف خودم روي ديوار نگاه كردم و حساب روز و ساعتش را نگه داشتم,تا شبي رسيد كه فردا صبحش بايد تير باران مي شدم. آن قدر قبل از دستگيريم راجع به زندان و مراحل شكنجه و اتفاقاتي كه ممكن بود بيفتد خوانده و شنيده بودم كه همه چيز از قبل برايم مثل روز روشن بود. پس طبيعي بود كه فردا صبح, درست يك ماه پس از دادگاه دوم, مراسم اعدام من اجرا شود. از اين رو سعي كردم خوم را براي اين حكم آماده كنم. لابد مي گوييد چرا اين قدر بي احساس از شب مرگم حرف مي زنم و مثلاً نمي گويم آنشب چه حالي داشتم و چه مي كردم. اين خيلي طبيعي است. من الان در شرايطي هستم كه بدون احساساتي شدن به آن لحظهها مي انديشم و براي علىالسويه است كه در آن شب ترسيده باشم يا شوق رفتن داشته باشم. در واقع هر دو بود. وقتي بداني رفتنت حتمي است و همه چيز در اينجا تمام شده است, دلت مي خواهد زودتر اين اتفاق بيفتد. مرگ محتوم راحتتر و پذيرفتنيتر از مرگ مشكوكي است كه معلوم نيست كي از راه مي رسد. هر چه هست در اين لحظات آخر, انتظاري كشنده يقه آدم را مي گيرد, از اينكه همه چيز به اين سادگي تمام مي شود و امكان بازگشتنش نيست و از اينكه آدم نمي داند به كجا خواهد رفت, و اين يكي بدتر است. آن شب تقريباً ساعت هشت بود كه صداي در بند بلند شد و صداي گامهاي نگهبان تا پشت سلولم آمد و تمليك در سلول كشيده شد و نور بر من ريخت و من هيكل ضد نور نگهبان را چون يك هيولا روي خودم ديدم. نمي دانم چرا اين قدر در خودم احساس كوچكي مي كردم. انگار قدم نصف شده بود و حتي وقتي بي اختيار به صداي او بلند شدم و ايستادم, باز هم همين احساس را داشتم درست نصف قد او را داشتم و او از پهنا و درازا چند برابر من بود. به هر جهت, نگهبان چشمبند را به چشمم زد و دستم را گرفت و در سلول را بست و با پوتينهايش دمپايي پلاستيكي خشكي را به سمت پايم سُر داد و من پوشيدم و راه افتادم. از پلهها كه بالا رفتم, فهميدم به اتاق بازجويم در طبقه دوم فلكه مي رويم. احساسم با بارهاي قبل كه براي بازجويي از اين پلهها ايستاده و نشسته رفته بودم فرق مي كرد. وارد اتاق بازجويم كه شدم نگهبان چشمبند را برداشت و رفت, و مثل هميشه چند ثانيه طول كشيد تا چشمهايم بازجو و اتاقش را به وضوح ببيند. هيچ از آن نورهاي موضعي توي فيلمها خبري نبود. دو مهتابي, اتاق را روشن مي كردم و زير آن نور, رنگ بازجوي, پريده مي نمود, براي يك لحظه احساس كردم او هم از مرگ من ترسيده است. تعارف كرد كه بنشينم و حتي سيگاري برايم روشن كرد و پرسيد, «چيزي ميل داري؟» منگتر از آن بودم كه جوابش را بدهم. اگر امكانش بود, حالا از خودش مي پرسيدم كه در آن لحظه چه جوابي به او دادهام. ولي احساس مي كنم كه زياد در بند آن نبودم كه قُدگري كنم وبگويم نه. در آن لحظات آخر با خودم صميميتر از آن شده بودم كه با رد تعارف او مقاومت منفي خو را به رخش بكشم و باز هم انقلابي بنمايم. همين كه به راحتي آماده مرگ بودم و پلهاي پشت سرم را خوب خراب كرده بودم كه حتي اگر بخواهم, نتوانم برگردم, براي من كافي بود. نمي ترسيدم و اميدي به زندگي نداشتم و پروندهام سنگينتر از آن بود كه احتمال عفوي وجود داشته باشد و من اصلاً راحتتر از اين بودم كه «ابد» را مثلاً از اعدام بهتر بدانم. اما اگر هم در مقابل تعارف او چيزي نخواسته بودم,براي اين بود كه لابد چيزي نمىخواستم . من نمي توانم حس آدمي را كه از مرگ خودش با خبر است براي شما بگويم. اين حس, قابل انتقال نيست. حتي شنيدهام خيلي از محكومين عادي, اين را باور نمي كنند كه رفتنياند و براي همين, آرام و رام تا پاي چوبه دار مىروند. اما من باور كرده بودم. شايد اين گفته در مورد آنها هم دروغ باشد. چند لحظه نگذشته بود كه دوباره بازجويم به حرف آمد: «هيچ دلم نمي خواست بهت يه خبر بد بدم.» كلماتش به نظرم مسخره مىآمد. پيش خودم فكر كردم آن قدر احمق است كه نمي داند من خبر اعدامم را از دادگاه گرفتهام و حتي مي توانم ساعت و دقيقهاش را هم حدس بزنم. اما او مثل اينكه حس مرا خوانده باشد تجربه اين قيافهاش را داشتم خيلي اين نقش را بازي مي كرد كه همه چيز را مي داند و حتي افكار مرا مي تواند بخواند. گفت: «نه, نه, اعدامتو نمىگم, اونو مي دوني يك خبر بدتره. براي همين دلم نمي خواست تو اين لحظه كه داري براي مرگ آماده مي شي اين خبر و بهت داده باشم. بيا خودت ببين. همه چيز رو روزنامه نوشته.» و روزنامهاي را جلوي من انداخت هنوز منگ بودم براي همين عكسالعملي نشان ندادم و روزنامه افتاد زمين. خودش آن را برداشت تانشانم بدهد. لاي ورقهايش را باز كرد, اما چيزي نيافت. دوباره نگاه كرد و باز هم اداي آن را درآورد كه چيزي را كه مي خواهد, نمي يابد. روزنامه را روي ميز من گذاشت و بيرون دويد. احساس كردم به خاطر آن آرماني كه تا اينجا كشيده شدهام. بايد هوشيارتر از آن باشم كه گول بازي آخر او را بخورم. هر چند به حكم سازمان پيشرفتهاي كه داشتم, اگر هم گول مي خوردم و تصميم مي گرفتم به آن ضربهاي بزنم نمي توانستم و همين به من يك اعتماد به نفس تشكيلاتي مي داد ولي يك حس دروني, كنجكاوي مرا تحريك كرده بود و مي خواستم ببينم چه خبري ممكن است از خودشان ساخته باشند, يا چه خبر واقعاً درستي است كه از خبر اعدام يك نفر هم مهمتر است. بازجويم با يك روزنامه مچاله شده چرب و چيلي به اتاق برگشت و گفت: «بيا,ايناهاش, با ظرف غذا برده بودنش بيرون. اين نگهبانا خرند.» عكس يك ماشين تصادف كرده را نشان مي داد, مدتي به او, انگشت اشارهاش و عكسي كه نشانم مي داد خيره شدم و چيزي در نيافتم, بعد روزنامه را روي دسته صندلي من گذاشت و رفت پشت ميزش نشست و گفت: «به هر جهت متأسفم, سرنوشت اين طور مىخواسته كه تو و خانوادهات يه جا از اين دنيا برين.» در آن لحظه, همان حسي را داشتم كه موقع وصل كردن باتون برقي, بارها به من دست داده بود, كرخ شده بودم, تنم سوزن سوزن مي شد و از چشمهايم ابر برمىخاست براي چند لحظه از اينكه كجا هستم درآمدم .دقيق يادم نيست كه چطور روزنامه را نگاه كردم و توانستم بر آن همه ستاره كه در چشمهايم منبسط مي شدند فائق آيم . درست بود. سوسن و مونا و مادرم, و يك مرد غريبه كه راننده بود, در اثر تصادف با يك ميني بوس كشته شده بودند. نگهبان مرا به سلولم برگرداند و بازجويم اجازه داد كه آن كاغذ چرب روزنامه را با خودم به سلول ببرم. توي سلول, آن خبر را هزار بار خواندم و باور نكردم, لابد وقتي از ملاقات من برگشتهاند دچار حادثه شدهاند, لابد راننده خواب بوده... و اصلاً چه فرقي مي كرد؟ مهم اين بود كه آنها غير مترقبه و زودتر از من مرده بودند. به هزار شكل مختلف, تصادف آنها را براي خودم تصوير كردم. حتي يادم هست كه بلند بلند گريه كردم و سرم را به سلول كوبيدم. نزديكيهاي صبح, بازجويم آمد توي سلول من و صندلي نگهبان را گذاشت و از فلاكس دستي همراهش برايم چايي ريخت و گفت كه اين اتفاق براي همه مي افتد و بهتر است براي اعدام خودم آماده باشم. حتي چايي خودش را نخورد و اصرار كرد كه من بخورم. خيلي حرفها زد كه من به هيچ كدام گوش نكردم, چرا كه در ذهنم تصاوير غريبي عبور مي كرد و خيال مرا با خود مي بُرد: تصادف خانوادهام, مأمورين تيرباران, بچههايي كه آن بيرون فردا اعلاميه شهادت مرا پخش مي كردند...بعد دوباره صداي در بند آمد و بازجو از من خداحافظي كرد و من مثل آدمهاي مرده احساس كردم كه كينهام را از دست دادهام. سايه مرگ, مرا در يك خلسهاي برده بود كه اصلاً به ياد نمي آوردم كه او دشمن من است و مرا براي اعدام مي فرستد و ابداً بهايي نمي دادم به نگهبانهايي كه مرا مي بردند و آن قدر آرام دست مرا گرفته بودند كه گويي مريضي عزيز را با احتياط براي ملاقات يا مداوا مي بردند. حالا نمي دانم چرا يكباره فكر كردم وقتي تيربارانم كنند يكضرب پيش خانوادهام مي روم و نميدانم چرا احساس مي كردم آنها را با همان سرو كله شكسته مي بينم و چرا خودم را آن طور باسينه سوراخ تصور مي كردم, بيچاره مونا, بيچاره سوسن خدا كند زود مرده باشند حتي نمي توانستم تصميم بگيرم كه اي كاش آنها زنده بودند و غصه مرا مي خوردند و در آن زندگي پر مشغله بيرون روزگار به سر مي كردند, يا اينكه خوب شد مردند. هر چه بود حس عزيز مردهاي را داشتم كه براي اعدام او را مي برند و بين مادر مردگي و خود مردگي, بند بازي مي كند؛ از حالا مردهاي بودم عزادار خويش كه غصه مزار بي عزايش را مي خورد. «پادگان چي زر» را جور ديگري تصور مي كردم چرا مرگ ديگران برايم آن قدر رمانتيك مي نمود, اما حالا اين فضا آن قدر عادي و معمولي بود كه انگار آدمي كه قرار بود تويش بميرد, هيچ ارزش سياسي عاطفي نداشت و انگار تنها براي حمّام, به يك محله غريب و آشنا آمده بوديم. از آمبولانس كه پياده شدم چند نگهبان دورهام كردند. يكيشان كه از همه گندهتر بود بقيه را عقب زد و دست مرا كشيد و گفت:«برين عقب چيه, باز مرده خوري راه انداختين؟ برين عقب خودم تقسيم مي كنم.» نگهبانها ايستادند و او مرا چند قدم اين طرفتر كشيد و شروع كرد به بازرسي بدنم و همان طور كه دست به پاهايم مي كشيد, پرسيد: «تيغ همراهت نداري ؟» گفتم تيغ؟! براي چي؟» گفت: «يه وقت از ترس, خودكشي نكني. سابقه داشته.» دلم مي خواست با لگد بزنم توي صورتش, ولي فقط تف كردم كه كمي آن طرفتر افتاد. دوباره پرسيد: «ساعتت كو؟....از ما زرنگتراش هپلي هپو كردند؟» يكي از نگهبانها جلو آمد و گفت: «كيسه لباساش, تو ماشينه, در آرم؟» همان گندهه گفت: «نه بعداً. دهنتو وا كن ببينم.» و خودش با مشت زد توي لپ من و لبهايم را از هم كشيد و گفت: «اح كن, اح كن!» و من يكبار احساس كردم توي دندانسازي هستم و زنده دندانهايم را مي كشند وانگشتش را با حرص, گاز گرفتم و توي صورتش تف كردم. آن وقت نگهبانها افتادند به جانم و با لگد و مشت زدند توي صورتم و دهانم راباز كردند و يكي از نگهبانها گفت: «نداره, همه دندوناش سالمه» و همان گندهه تف كرد توي دهانم و بعد همه نگهبانها يكي يكي تف كردند توي دهنم و يكيشان دهانم را باز نگه داشته بود و مي خواست ادرار كند كه حوصلهاش نيامد و ولم كرد و دوتاشان مرابردند و بستند به درخت پهن و سوراخ سوراخي كه پوستش از خون خشكيده بود و خاكش رنگ زمين تعويض روغنيها را داشت و دل آدم را به هم ميزد. چشمهايم را بستند و همين طور با خودشان حرف زدند و من همه جايم شروع كرد به لرزيدن و گز گز كردن و هي زانويم تا خورد و يكيشان حكم دادگاه را خواند و احساس كسي را داشتم كه هزار ساعت توي برف غلتيده باشد و همان كه حكم را مي خواند«به زانو» گفت و «آماده » گفت و «شليك» گفت و شليك كردند و من بدون هيچ دردي, سرم آويزان شد. اما هنوز صداي آنها را مي شنيدم. چند لحظه بعد صداي يك ماشين از دور آمد كه ايستاد و بعد يكي تير خلاص را توي سرم شليك كرد و باز هم من دردي حس نكردم فقط همه سرم ابتدا منقبض شد و بعد انقباض ناخودآگاه همه عضلههايم را از دست دادم و راحت شدم و احساس كردم ادرارم پاهايم را داغ كرد. نگهبانها زدند به خنده و همان گندهه آمد چشمبند مرا باز كرد و موهايم را گرفت توي دستش و گفت «يه دور ديگه دهنتو وا كن ببينم به من كلك نزده باشي.» و من احساس كردم طوريم نيست, ولي هنوز توي دست او اسيرم و حالا دلم مي خواست بدوم و نمي توانستم. يكي از نگهبانها آمد و پرسيد: «بازش كنيم؟» گندهه گفت :«آره بايد بَرِش گردونيم.» و من رنجي غريب به دلم افتاد. از اينكه مرده بودم و هنوز در دست آنها بودم. آنها كه بازم كردند, هنوز روي پاهاي خودم بودم. سينهام خوني نبود, اما پاي درخت خون تازه ريخته بود. بازجويم آمد جلوي من و دستش را دراز كرد و گفت: «من از ساواك مردهها خدمت مي رسم, خوشبختم» و نگهبانها خنديدند و دست مرا گرفتند و گذاشتند توي دست بازجو و بعد هُلَم دادند و سوار ماشينم كردند. هيچ توضيحي نمي توانم راجع به حسّ آن لحظه برايتان بدهم. حوادث زيادي بر من گذشته است كه سايه يك ابهام را روي گذشته هاي من كشيده است. همه چيز را الآن آبي رنگ به يادم مي آورم و حتي كمي بنفش, كه گاهي به سرخي مي زدند و انگار همه چيز را, حتي خودم را, از پشت يك طلق كثيف نگاه مي كنم. يا از پشت عينك يك مرده كه از سردخانه به هواي داغ آمده باشد, همه تصاوير در نظرم چركمرد مي آمد و اصلاً نمي فهميدم كجايم. تا اينكه توي ماشين بازجو, يك سيگار برايم روشن كرد و گفت: «حكم دادگاه در مورد تو اجرا شد و از الآن تو رسماً مردهاي و خبرش را هم روزنامهها چاپ مي كنن, ديگه به قهرمانان ملي پيوستهاي.» بعد حتي براي خودش سيگار روشن كرد و به رانندهاش گفت ضبط را روشن كند. صداي موسيقي كه سراسر جيغ بود و آژير آمبولانسي كه در يك تونل مي رود, ماشين را پر كرد و من با حيرت بيرون را نگاه مي كردم. در سراسر راه,از پشت شيشه ماشين,درختان بي برگ مي گذشتند. تا به فلكه برسيم, هيچ حرفي رد و بدل نشد و موسيقي, حيرت مرا بيشتر مي كرد و نمي دانستم مردهام يا زندهام و يا خواب مراسم اعدام خودم را مي بينم و حتي وقتي مرا دوباره به سلول برگرداندند، نمي توانستم تشخيص بدهم كه واقعاً اين اتفاق افتاده است يا اينكه در خواب, همه چيز را ديدهام و گويي حالا هم از خواب پريدهام. آن وقت يك لحظه در خواب, همه چيز را ديدهام و گويي حالا هم از خواب پريدهام . آن وقت يك لحظه ديدم كه از درد حفرههاي سينهام دارم به خود مي پيچم و پاهايم را جمع كردهام توي شكمم و زوزه مي كشم دوباره در سلولم باز شد و دو نگهبان مسخ شده كه صورتهايشان بهتِ بهت بود و سايه دماغشان يكي يك مثلث روي لبشان انداخته بود, مرا با خودشان بردند وحتي تا وسط پله ها چشمهايم را نبستند و سر پيچ, تازه يكي از آنها به صرافت افتاد كه بايد چشمم را ببندد و من و دو نفر را ديدم كه از بازجويي شبانه برمي گرداندند و پانسمان تازه پاهايشان خوني بود. توي اتاق بازجويم كه رسيدم, چشمم را باز نكردند و همين طور در بستند و رفتند.نمي دانم چقدر گذشت, شايد بيشتر از نيم ساعت نشده بود, اما براي من آن قدر طولاني بود كه احساس كردم سه بار تمام زندگيم را مرور كردهام بعد دماغم خاريد و من بي اختيار با انگشت, كمي پارچه چشمبندم را عقب زدم و چيزي را كه نبايد ببينم ديدم: دخترم مونا, همسرم سوسن و مادرم نرگس با چشمهاي بسته روي صندلي جلوي من نشسته بودند و مثل من كاري نمي كردند چشمبندم را برداشتم و جيغ كشيدم و به طرف آنها رفتم و آنها هم جيغ كشيدند. همسرم چشمبندش را برداشت دخترم از صندلي افتاد و مادرم با چشمهاي بسته از حال رفت. صد بار از سوسن پرسيدم «شما زندهايد؟ من زندهام؟» و او بدون اينكه از بازجو و آن دو نفري كه توي اتاق در كنارش بودند و ـ من تا به حال آنها را نديده بودم ـ خجالت بكشد, مرا بغل كرد و گريه كرد تا عاقبت از حال رفتم. چه مدت بي حال بودم؟ نمي دانم اين قدر يادم هست كه تن و لباسم خيس آب بود و كسي توي صورتم مي زد و يك پنكه قرمز رنگ روبروي من مي چرخيد كه به هوش آمدم و غير از بازجويم و آن دونفر كه همراهش بودند كسي در اتاق نبود. يكي از آن دونفر كه پيرتر بود و لباس سفيد آستين كوتاه و شلوار مشكي پوشيده بود از لاي پوشه مشماي زير بغلش يك ورقه جلو من گذاشت و به آن يكي كه جوانتر بود و پيراهن مشكي پوشيده بود و شلوار سفيد به پا داشت, گفت به من خودكار بدهد و بازجويم سرم را دولا كرد كرد تا ورقه را بخوانم و بعد شمرده شمرده گفت: «خوش خط, خوانا و يك خط در ميان بنويس جلو سؤالهاي چهار جوابي,فقط يك علامت بزن. اول به اون سؤال جواب بده: شما مردهايد يا زندهايد؟» بعد هفت هشت بار با پشت دستش زد توي سرم و فرياد كشيد: «فكر نكن, فوري جواب بده مردهاي يا زندهاي, مردهاي يا زندهاي مردهاي يا ...... و من با خودكار, ناخودآگاه توي چهارخانه جلو «زندهايد» را علامت زدم پير مرد فوراً به رفيقش گفت:« هوشش سر جاشه, نمونه خوبيه...ادامه بدين.» و بازجويم گفت حالا اون يكي سؤال آيا خانواده شما زندهاند، فكر نكن جواب بده جواب بده: زندهاند يا مردهاند؟ و من همان طور كه پس كلهام ضربههاي محكم او فرود مي آمد, خانه «زندهاند» را علامت زدم. پير مرد فوراً گفت «اون يكي, سؤال پاييني, او ته صفحهاي رو, به ترتيب جواب نده كه خودتو آماده كني. سؤال هشتم, سوال هشتم, شما از اين ماجرا چيزي به گوشتون خورده بود؟» و بازجويم به سرعت به زدن توي سر من مشغول شد و هي گفت: «فكر نكن, فكر نكن, جواب بده.» و من خودكارم را ول كردم و شروع كردم به زدن خودم و جيغ كشيدم و زار زدم . هنوز نمي دانستم كجا هستم و هيچ چيز مرا از بلاتكليفي در نمي آورد . وقتي خودم را مي زدم, بازجو و آن دونفر آمدند تا جلوي مرا بگيرند و نگذاشتند من خودم را خيلي بزنم و حتي بازجو به اشاره پير مرد شروع كرد موهاي مرا نوازش كردن و پيشانيم را بوسيد و بعد رفت برايم قندآب بياورد. و جوان پيراهن مشكي گفت:«كمكت مي كنم تا بهتر جواب بدي. هيچ به گوشت خورده بود كه ما بعضي از اونايي رو كه محكوم به اعدام مي شن نمي كشيم؟» پيرمرده گفت: «اغلبشونو؟» دوباره جوونه گفت, «و فقط به ظاهر مراسم اعدامو اجرا مي كنيم و ميآريمشون براي يك سري آزمايشهاي روانشناسي؟ هيچ به گوشت خورده بود؟» ـ هيچ به گوشت خورده بود؟ ـ هيچ به گوشت خورده بود؟ دوباره بازجو مي زد توي سرم, درست پس كلهام, و مي گفت, «فكر نكن علامت بزن فكر نكن.» و من علامت زدم«نه» پيرمرد گفت: «خودمو معرفي مي كنم: «عضدي, دكتر روانشناس. جوانتره گفت: منوچهري دكتر روانشناس.» بازجو گفت نگران نباش نه خودت مردي نه خانوادهات, همه تون پيش ما هستين. البته از نظر بيرونيها مردين و ديگه وجود خارجي ندارين. پير مرد گفت «ببين عزيز جون, ما خيلي با هم كار داريم ـ برات توضيح مي دم كه زودتر به نتيجه برسيم, تو آدم تيز هوشي هستي, خوب مىتوني موقعيت خودتو درك كني سابقهات هم نشون مىده كه آدم مقاوي بودي ما مأمور هستيم كه منحني اراده تو را به عنوان يك نمونه آماري براي تحقيقات اين سازمان اطلاعاتي و جاهاي ديگه اندازه بگيريم. فكر مي كني چقدر آمادگي داري؟» و يك كاغذ بزرگ شطرنجي را به ديوار زد كه رويش چند منحني, نقطه چين شده بود. همين طور نگاهشان مي كردم و نميدانستم چه بر من مي گذرد. فقط دوباره زدم به گريه و آنها را نگاه كردم مثل كودكيهايم كه همين طور با چشمهاي اشكبار, به چشمهاي پدرم كه شلاق به دست داشت نگاه مي كردم. و انگار همين ديروز بود, انگار همين امروز بود, و من نمي دانستم الان چه وقتي است و از اين بازي, هيچ سر در نمي آوردم و هنوز احساس مي كردم كه شايد مردهام و شايد خوابم. چند بار جيغ زدم و صدايم به راحتي درآمد, هيچ به جيغ زدن در خواب نمي مانست كه هميشه صدايم گره مي خورد و در نمي آمد و به خفگي شبيه بود. عضدي گفت: «چيزي هست كه لو نداده باشي؟» بازجويم گفت: «نه, اينو من به شما قول مىدم, اگر چيزي باشه به درد نخوره, سازمان اونا علميتر از اينه كه اطلاعاتي باقي بذاره, اون تا سر قرارش مقاومت كرد بعد همه اطلاعات سوخته رو تخليه كرد حالا خاليه خاليه،» عضدي گفت پس بهتره بدوني كه ما ازت هيچ اطلاعاتي نمي خواهيم و فقط مي خواهيم منحني اراده يك نمونه آماري رو به دست بياريم.» خيلي خب, به اون سؤال جواب بده: «دوست داري زنده بموني؟» ديگر همه چيز داشت دستگيرم مي شد و با آن منگيي كه داشتم, براي فرار از اين مخمصه, سعي كردم هوش و حواسم را جمع كنم. عضدي دوباره پرسيد: «دوست داري زنده باشي؟» جلوي سؤال چهار جواب خانه دار گذاشته بودند:«آري» «خير» «اي,يه كمي» و «نمي دانم» و من مي دانستم كه آنها مرا زنده نخواهند گذاشت, دلم هم اين زندگي پر عذاب را نمىخواست. هميشه زير شكنجه و فشار رواني, آدم دلش مي خواهد بميرد اما احساس كردم اگر به آنها راست بگويم زودتر به مقصودشان مي رسند. اين بود كه گفتم «آره دلم مي خواد زنده باشم» خود عضدي خودكار را از دستم گرفت و جلو خانه مثبت را علامت زد بعد پرسيد: «در حال حاضر زير چه مقدار شكنجه از اين آرزو برمي گردي؟ مثلاً دلت مي خواد هزار تا شلاق بخوري و زنده باشي يا بميري و هزار تا شلاق نخوري؟» بي معطلي و بي فكر گفتم «دلم مي خواد زنده باشم» دوباره پرسيد «دلت مي خواد دوهزارتا شلاق بخوري و بهت شوك وصل وصل كنند و زنده باشي يا دلت مي خواد بميري و اذيت نشي؟» براي اينكه گيجشان كنم گفتم: «دلم مي خواد بميرم.» و عضدي خودش علامت زد وگفت «تا ايجا درسته, غير از يك مورد تقريباً همه همين جوابو دادن بالاتر از هزار ضربه شلاق با كابل باتوني, غير قابل تحمله و همه دلشون مي خواهد بميرن و اگه نتونن بميرن, هر كاري كه ما بخواهيم انجام مىدن, اينو تو هم قبول داري،» مانده بودم چه جوابي بدهم. بازجو جلو آمد و با پشت دست تند تند به پشت سرم كوبيد و گفت: «فكر نكن, جواب بده, جواب بده, فكر نكن» گفتم«بله» پير مرد گفت؛ «خيلي خب, اونا رو بيارين!» در اتاق باز شد و سه تخته باريك چرخدار را به داخل اتاق هل دادند. خانوادهام را به تختها بسته بودند, چشم هر سه باز بود. بي اختيار بلند شدم و خودم را روي تخت مونا انداختم دخترم مرا به اسم صدا مي كرد و بابا بابا مي كرد و شده بود مثل ماههاي پيش كه براي آمپول زدن, او را برده بودم و جيغ مي كشيد و صورتش را به من مي ماليد و از من مي گريخت و حالا هم معلوم نبود چه بلايي بر سرش آورده بودند كه از من هم مي ترسيد او هم صدايم مي كرد دست و پايش بسته بود. بازجويم خواست مرا به صندليم برگرداند اما عضدي مانع شد. من صورت دخترم را بوسيدم و به مادرم نرگس و زنم سوسن نگاه كردم هيچ كاري نمي شد براي آنها بكنم دست و پاي هر سه را بسته بودند و كف پاهايشان از لاي ميله تختها بيرون زده بود. بازجو شلاقش را برداشت و انداخت روي دست من . عضدي گفت «ببين عزيز جون, دلم مي خواد فكر نكرده اما دقيق به من بگي كدومشونو بيشتر دوست داري مادرت, همسرت, يا دخترت،» بي معطلي گفتم «همه شونو» عضدي گفت؛ «اگه قرار باشه تو يا يكي از اونا كتك بخورين؟ترجيح مي دي كدوماتون بخورين؟» گفتم«هيچكدام» گفت «اگه بيشتر از هزار تا شلاق بزني, كدومارو ترجيح مي دي؟» مثل يك خوك وحشي شدم و با شلاق توي صورت عضدي كوبيدم. از درد به خوش تا شد نگهبانها داخل شدند و روي سرم ريختند شلاق را از دستم در آوردند و مرا به آپولو بستند پاهايم را سفت كردند, انگشتهايم را از پشت خم كردند و زير تسمه گذاشتند و كلاه موتور سوارها را به سرم گذاشتند حالا صداي عضدي توي گوشم مي پيچيد و روبرويم يك چراغ قرمز و زرد, روشن و خاموش مي شد و چشمم را مي زد صداي دستيار عضدي مثل پچيدن صداي آواز بچگيهاي من توي حمام در گوشم مي پيچيد: «›تو درست رفتار يك انسان باهوش رو داري. روانشناسي مىگه حتي حيونا وقتي هيچ راه فراري نداشته باشند و احساس خطر شديد بكنند حمله مي كنند و تو هم حمله كردي. مثل گربه در خطر, توي يك اتاق در بسته يا مثل مردمي كه در تظاهرات محاصره بشن و راه فراري نداشته باشن. براي همين پليس يه راه فرار كوچيك مىذاره و بعد به اونا حمله مي كنه. اين طوري اونا به اميد همون راه كوچيك دست به حمله نمي زنند ...خب تا اينجاش براي روانشناسي معلومه. حالا ما مي خوايم ببينيم يه آدم آرمانگرا, كه نمونه خاصه و از عواطف بالايي نسبت به همنوعانش بر خورداره, وقتي زيز شديدترين فشارها قرار مي گيره و مرگ براش ممكن نيست و هيچ راه فرار نداره, چه واكنشي انجام مىده. يه فرضيه هست كه مي گه اون, همه نيروي معنويشو جمع مي كنه تا بميره, و مىميره مثل اون درويش كه جلوي «عطار» تصميم گرفت و مرد. يه فرضيه ديگه مىگه اون, رفتاري رو مىكنه كه عاطفىترين حيوون در خطر با بچهاش مىكنه ماجراي اون ميمونو شنيدي كه توي حمام داغ, براي فرار از سوختن بچهشو گذاشت زير پاش تا خودش نسوزه؟ اون ماجرا را شنيدي؟ اون ماجرا را شنيدي؟ دردي از كف پايم تا مغز سرم دويد. جاي شلاق گويي درختي را به كف پايم كوبيده باشند. خودم را زير ضربات پيچ و تاب مي دادم و انگشتم زير تسمهها داشت خرد مي شد. نورهاي زرد و قرمز با ضربات هماهنگ شده بود چراغ قرمز مي شد , ضربه شلاق مىآمد. همه جايم درد مىگرفت و چراغ زرد مىشد و آنها نميزدند و دوباره چراغ قرمز مي شد و شلاق مىآمد و من در چراغ زرد دلهره قرمز را داشتم و در چراغ قرمز, درد زرد را دلهره و درد زرد و قرمز منظم و روي حساب مي آمدند و من از درد, احساس گوسفندي را داشتم كه اخته مىشود صداي پزشكياري مي آمد كه پاهايم را بعد از شكنجه پانسمان مي كرد. دستهايش را روي كليههايم گذاشته بود و آنها را ماساژ مىداد و به روانشناس مي گفت «شلاق كه كف پا مىخوره, خون زير پوست دلمه مىبنده اوره خون بالا مىره و كليهها از كار مىافتند بايد ماساژشون داد خواهش مىكنم آهسته به من كاراتونو بگين كه جراحي روح با هماهنگي پيش بره. من مي ترسم ازتون عقب بمونم.» و بعد فشار خون مرا گرفت و همان طور كه آنها مرا شلاق مىزدند با گوشي, ضربان قلبم را مىشنيد و گاه گاه به رگ دستم, آمپولي تزريق مي كرد. حالا شكل كتك زدن را كمي تغيير داده بودند, واين روح مرا مىسوزاند. بارها با روشن شدن چراغ قرمز و با همان ريتم, شلاق مي زدند و من براي مقابله, به محض روشن شدن چراغ, دندانهايم را به هم فشار مىدادم و از شدت درد مي كاستم و يا هماهنگ فرياد مي كشيدم, كه چرا ضربه برايم قابل پيش بيني بود. اما گاهي آنها با روشن شدن چراغ قرمز, وقتي من همه عضلاتم را براي مقاومت, منقبض مىكردم, شلاق را فرود نمي آوردند و مي گذاشتند تا چراغ, زرد شود تا من خودم را سست كنم و آن وقت ضربه را فرود, مي آوردند و در يك بي خبري حسي, در يك عدم آمادگي روحي, و من روحم مي سوخت و مغزم سوت مي كشيد و چراغ زرد و قرمز را گم مي كردم و يك رنگ نارنجي مستمري را مىديدم كه قابل فهم نبود, قابل دفاع نبود و فقط مي دانم كه روحم را مي سوزاند. شوكها و سيگارهاي وينستوني كه پشت گوش, روي سينه, زير بغل و جاهاي ديگر را كه حساس بود مي سوزاندند و از اين سوختن, روحم كم مي آورد بارها از حال رفتم و به هوشم آوردند. بارها پاهايم بي حس شد و مرا دور فلكه پا برهنه دواندند تا حسشان باز گردد و مدام اندازه شلاقها را از كلفت به نازك و از نازك به كلفت تغيير دادند كه نازكها بسوزانند و كلفتها كرخ كند. بازي حس و بي حسي, درد و بي دردي. هيچ چيز نمي دانستم, زمان شكنجه آن قدر طولاني شده بود كه انگار صد قرار را سوزانده باشم بعدها بازجويم به من گفت كه مرتبه اول, دو روز بعدش مرا از آپولو باز كرده بودند و من مثل زني بودم كه صر بار بچهاي هم قد خودش زاييده باشد. زجر كشيده بودم و در همه اين لحظهها, مادرم نرگس, همسرم سوسن و دخترم مونا شاهد اين شكنجه طاقت فرسا بودهاند. عضدي گفت:«مقدمه كار بسه, حالا حسيتر حرف مي زنيم. در اين لحظه, شناخت تو از شكنجه, يك شناخت حضوري است. دلت مي خواد بميري يا زنده باشي؟» دهانم را باز كردم, اما چيزي از آن بيرون نيامد و فقط سرم را تكان دادم. عضدي گفت:« ميدونم نمي توني حرف بزني, ادا نيست, واقعاً نمي توني حرف بزني, همه نمونههاي آماري, همين طور شدهاند. فقط با كلهات تصديق يا رد كن. دلت مي خواد بميري؟» با سر تأييد كردم. دستيارش داشت روي كاغذ شطرنجي ديوار, منحني نقطه چين را پر رنگ مي كرد. عضدي دوباره پرسيد: «حاضري براي اينكه تو را بكشيم, به زنت, دخترت يا مادرت صد ضربه شلاق بزني؟» جوابي ندادم بازجو گفت: «ببندينش به آپولو», و آن رنگ نارنجي مثل بختك افتاد روي من و هرچه كردم با چشمهايم از زير آن كلاه پرواز, التماس كنم و مانع از اين كار شوم, ن�
